X
تبلیغات
صدای خفته

صدای خفته

لحظه ي ديدار

 

لحظه ي ديدار

لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
 هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است

اخوان ثالث

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:40  توسط سامان  | 

 

افق روشن

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.

روزي كه كمترين سرود

بوسه است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري ست.

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل

افسانه ئيست

و قلب

براي زندگي بس است.

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.

روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي ست

تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه

نبرم.

روزي كه هر لب ترانه ئيست

تا كمترين سرود، بوسه باشد.

روزي كه تو بيائي، براي هميشه بيائي

و مهرباني با زيبائي يكسان شود.

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .

و من آن روز را انتظار مي كشم

حتي روزي

كه ديگر

نباشم.

شاملو

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:12  توسط سامان  | 

 درد شهر

پشت اين خانه حكايت جاريست
نيست بي رهگذري ، كوچه خمار
هرزه مستي است برون رفته ز خويش
 مي كشاند تن خود بر ديوار
 آنچنانست كه گويي بر دوش
 سايه اش مي برد او را هر سو
 نه تلاشي است به سنگين قدمش تا جايي
 نه صدايي است از او
 در خيالش كه ندانم به كدامين قريه است
 خانه ها سوخته اينك شايد
قصر ها ريخته شايد در شب
 شايد از اوج يكي كوه بلند
 بيرقش بال برابر گذران مي سايد
 دودش
انگيخته مي گردد با ريزش شب
دره مي سازد هولش در پيش
 مست و بيزار و خموش
 مي رود كفر انديش
 در كف پنجره اي نيست چراغ
كه جهد در رگ گرمش هوسي
يا بخندد به فريبي موهوم
يا بخواند به تمناي كسي
 مي برد هر طرف اين گمشده را
 كوچه ي خالي و خاموش و سياه
 واي از اين گردش بيهوده چو باد
آه از اين كستي بي عربده آه
شهر خاموشان يغما زده است
 كوچه ها را نچرد چشمي از پنجره اي
 نامه اي را ندهد دستي پنهان به كسي
 ساز شعري نگشايد گره از حنجره اي
يك دريچه نگشوده است به شب
 تا اتاقي نفسي تازه كشد
تا
نسيمي چو رسد از ره دشت
 در ، ز خوابي خوش ، خميازه كشد
پشت در پشت هم انداخته اند
 خانه ها با هم قهرند افسوس
 شب فروپاشد خاكستر صبح
بادها زنده ي شهرند افسوس
مست آواره به ويرانه ي صبح
پاي ديواري افتاده به خواب
 خون خشكيده به پيشاني اوست
با لبش
مانده است انديشه ي آب

منوچهر اتشی
 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:8  توسط سامان  | 

مرگ روز

 

مرگ روز

مي رفت آفتاب و به دنبال مي كشيد
 دامن ز دست كشته خود روز نيمه جان
خونين فتاده روز از آن تيغ خون فشان
در خاك مي تپيد و پي
يار مي خزيد
خنديد آفتاب كه : اين اشك و آه چيست ؟
 خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
 چون من بخند خرم و خوش اين چه شيوناست ؟
 ما هر دو مي رويم دگر جاي شكوه نيست
ناليد روز خسته كه : اي پادشاه نور
شادي از آن توست نه از آن من : بلي
ما هر دو مي رويم ازين رهگذر
ولي
 تو مي روي به حجله ومن مي روم به گور

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:2  توسط سامان  | 

آن روزها

 

آن روزها

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم  سرشار
آن آسمان هاي پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچكها به
يكديگر
آن بام هاي باد بادكهاي بازيگوش
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
آن روزها رفتند
 آن روزها يي كز شكاف پلكهاي من
آوازهايم چون حبابي از هوا لبريز مي جوشيد
چشمم به روي هر چه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مي نوشيد
گويي ميان مردمكهايم
خرگوش نا آرام
شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي نا شناس جستجو مي رفت
شبها به جنگل هاي تاريكي فرو مي رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ي برفي خاموش
كز پشت شيشه در اتاق گرم
هر دم به بيرون خيره ميگشتم
پاكيزه برف من چو كركي نرم
آرام مي باريد
بر نردبام كهنه چوبي
بر رشته سست طناب رخت
بر گيسوان كاجهاي پير
و فكر مي كردم به فردا آه
فردا
حجم سفيد ليز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او در چارچوب در
كه ناگهان خود را رها مي كرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز كبوترها
در جامهاي رنگي
شيشه
فردا ...
گرماي كرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خطهاي باطل را
از مشق هاي كهنه خود پاك مي كردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه مي گشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشك ياس
گنجشك هاي مرده ام را خاك ميكردم
آن روزها رفتند
آن روزهاي
جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روز ها هر سايه رازي داشت
هر جعبه سربسته گنجي را نهان مي كرد
هر گوشه صندوقخانه در سكوت ظهر
گويي جهاني بود
هر كسي ز تاريكي نمي ترسيد
 در چشمهايم قهرماني بود
آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
آن انتظار آفتاب و
گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساكت و محبوب نرگسهاي صحرايي
كه شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي كردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لكه هاي سبز
بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
 بازار در زير قدمها پهن مي شد كش مي آمد با
تمام لحظه هاي راه مي
آميخت
و چرخ مي زد در ته چشم عروسكها
بازار مادر بود كه مي رفت با سرعت به سوي حجم هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
 بازار بود كه مي ريخت
كه مي ريخت
كه مي ريخت
آن روزها رفتند
آن روزهاي خيرگي در رازهاي
جسم
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه با زيبايي رگهاي آبي رنگ
دستي كه با يك گل
از پشت ديواري صدا مي زد
يك دست ديگر را
و لكه هاي كوچك جوهر بر اين دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
كه در سلامي شرم آگين خويشتن را بازگو ميكرد
در ظهر هاي گرم دود آلود
ما عشقمان را
در غبار كوچه مي خوانديم
ما با زبان ساده گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه مي برديم
 و به درختان قرض مي داديم
و توپ با پيغام هاي بوسه در دستان ما مي گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشي كه در تاريكي هشتي
ناگاه
محصورمان مي كرد
و
جذبمان مي كرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم هاي دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي كه در خورشيد مي پوسند
 از تابش خورشيد پوسيدند
و گم شدند آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت
و دختري كه گونه هايش را
 با برگهاي شمعداني رنگ مي زد آه
اكنون زني تنهاست
اكنون زني تنهاست

فروغ فرخزاد
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:30  توسط سامان  | 

شبانه ۲

 

شبانه ۲

دوستش مي دارم
چرا كه مي شناسمش،
به دو ستي و يگانگي.
- شهر
همه بيگانگي و عداوت است.-
هنگامي كه دستان مهربانش را به دست مي گيرم
تنهائي غم انگيزش را در مي يابم.
اندوهش غروبي دلگير است
در غربت و تنهايي.
همچنان كه شاديش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئي
كه صبحگا هان
به هواي پاك
گشوده مي شود،
وطراوت شمعداني ها
در پاشويه حوض.
***
چشمه ئي،
پروانه ئي، وگلي كوچك
از شادي
سر شارش مي كند
و ياس معصو مانه
از اندوهي
 گران بارش:
اين كه بامداد او، ديري است
تا شعري نسروده است.
چندان كه بگويم
«ـ امشب شعري خواهم نوشت»
با لباني متبسم به خوابي آرام فرو ميرود
چنان چون سنگي
كه به
درياچه ئي
و بودا
كه به نيروانا.
و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.
اگر بگويم كه سعادت
حادثه ئي است بر اساس اشتباهي؛
اندوه سرا پايش رادر بر مي گيرد
چنان چون درياچه ئي
كه سنگي را
ونيروانا
كه بودا را.
چرا كه سعادت را.
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي كه
به جز تفاهمي آشكار
نيست.
بر چهره زندگاني من
كه بر آن
هر شيار
از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند
آيدا!
لبخند آمرزشي است.
نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان
كه،چون نظري از وي باز گرفتم
درپيرامون من
همه چيزي
به هيات او در آمده بود.
آنگاه دانستم كه مراديگر
از او گزير نيست

شاملو
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 2:28  توسط سامان  | 

آيينه شكسته

 

 آيينه شكسته

اشكيم و حلقه در چشم كس آشناي ما نيست
در اين وطن چه مانيم ديگر كه جاي ما نيست
 چون كاروان سايه رفتيم ازين بيابان
زان رو درين گذرگاه نقشي ز
پاي ما نيست
آيينه شكسته بي روشني نماند
 گر دل شكست ما را نقص صفاي ما نيست
با آن كه همچو مجنون گشتيم شهره در شهر
غير از غمت درين شهر كس آشناي ما نيست
عمري خدا تو را خواست اي گل نصيب دشمن
عمري خداي او بود يك شب خداي ما نيست

شفیعی کدکنی
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 2:19  توسط سامان  | 

حريق سرد

حريق سرد

وقتي كه شعلة ظلم

غنچة لب هاي ترا سوخت

چشمان سرد من

درهاي كور و فرو بستة شبستان عتيق درد بود.

بايد مي گذاشتند خاكستر فريادمان را بر همه جا بپاشيم

بايد مي گذاشتند غنچة قلبمان را بر شاخه هاي انگشت عشقي بزرگتر

بشكوفانيم

بايد مي گذاشتند سرماهاي اندوه من آتش سوزان لبان تو را فرو نشاند

تا چشمان شعله وار تو قنديل خاموش شبستان مرا برافروزد . . .

اما ظلم مشتعل

غنچة لبانت را سوزاند

و چشمان سرد من

درهاي كور و فروبستة شبستان عتيق درد ماند . . .

شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:0  توسط سامان  |